بررسی آثار چخوف و ۶ درسی که برای تغییر نگرش و زندگی به ما میآموزد
یکی از بزرگترین نویسندگان جهان و بهترین نویسندهی داستان کوتاه در ادبیات جهان، آنتون چخوف است که بسیاری شیفتهی داستانهای او هستند و هنوز که هنوز است، کتابهایش در زمرهی خوشخوانترین و پرخوانندهترین آثار ادبی جهان به شمار میروند.
او همواره در آثارش میکوشید واقعیتهای جامعهی انسانی را به تصویر بکشد و خوانندگانش را در مسیر محبت، شفقت و دوستی قرار دهد. یکی از کوششهای اساسی او، تغییر نگرش و طرز فکر آدمیان بود و در این مسیر داستانها و آثار گوناگونی را روانهی بازار کرد.
در این مقاله تصمیم داریم ۶ مورد از مهمترین آموزههای او در مسیر تغییر نگرش و تحول در زندگی را بررسی کنیم.
در صورتی که شما هم به آثار چخوف علاقهمندید یا دوست دارید با آموزههای یکی از ارجمندترین نویسندگان جهان آشنا شوید، پیشنهاد میشود دقیقههایی از زمان گرانبهای خود را به خواندن مطلب پیش رو اختصاص دهید.
ابتدا اندکی آشنایی با آنتون چخوف و سالهای زندگیاش
سال ۱۸۶۰ میلادی بود. بیستونهمین روز از روزهای سرد ماه ژانویه داشت به پایان میرسید که پسرکی در شهر تاگانروگ (از شهرهای جنوبی روسیه) در خانوادهای تنگدست زاده شد. نامش را آنتون نهادند؛ آنتون پاوولویچ چخوف.
پدرش سرف بود و سرفها، در نظام حقوقی و اقتصادی روسیه، نوعی برده بودند و بدون اجازهی ارباب، حق ترک زمین کار خود را نداشتند.
فرق برده و سرف در این بود که سرفها را خرید و فروش نمیکردند. پدر آنتون با تلاش و کوشش بسیار موفق شد آزادی خود و خانوادهاش را بخرد، مغازهای خواربارفروشی بزند و زندگی جدیدش را شروع کند.
او علاقهی فراوانی به موسیقی داشت و حاضر بود زمان و پول خوبی برای شنیدن موسیقی بپردازد.
آنتون در سالهای دبیرستان، نمایشنامهنویسی را آغاز کرد و ۲۰ ساله بود که در دانشگاه مسکو، ثبت نام و در رشتهی پزشکی شروع به تحصیل کرد. در همین سال نخستین مطلبش به چاپ رسید؛ به همین دلیل سال ۱۸۸۰ را آغاز نویسندگی چخوف میشمارند.
سال ۱۸۸۴ بود که فارغالتحصیل شد و در یکی از شهرهای نزدیک مسکو، زمان را صرف درمان مردم کرد. همان سال اولین مجموعهداستانش را روانهی بازار کرد و اولین نشانههای ابتلا به بیماری سل نیز در او ظهور کرد.
او در سالهای دانشگاه، علاوه بر آموختن راه و رسم طبابت، قلمش را هم ورزیده میکرد و با نامهای مستعار گوناگونی مثل آنتوشا چخونته، آدم کبدگندیده، اولیس، برادر برادرم و غیره، چیز مینوشت.
پس از بیرون آمدن از دانشگاه، داستاننویسی و نمایشنامهنویسی را آغازید و به طور رسمی همکاریاش با روزنامهی پتربورگ را شروع کرد.
پس از مدتی، بیماری سل، از توانش کاست و مجبور شد در ۲۷ سالگی به تاگانروگ و کوههای مقدس برود. با بدتر شدن وضعیتش به یالتا رفت که آب و هوایی بهتر داشت. در سال ۱۹۰۴ به آلمان رفت تا کارهای درمانش را انجام دهد. سه هفته آنجا ماند و در پایان، بیماری امانش را برید و سه هفته پس از اقامت در آلمان در۲ ژوئیهی ۱۹۰۴ درگذشت.
آموزهی نخست چخوف برای تغییر نگرش:
✔ پذیرش کامل زندگی، بیحرف و حدیث
اولین آموزهای که آنتون چخوف برای خوانندگان داستانهای کوتاه و نمایشنامههایش دارد این است که …
آیا تاکنون نمایشنامهی «باغ آلبالو» را خواندهاید؟ چخوف در این نمایشنامه نشان میدهد که اگر واقعیتهای فردی، اجتماعی و اقتصادی خود را نپذیریم و در برابر آنها مقاومت کنیم، ممکن است دارایی خودمان را که در داستان، همان باغ آلبالو است، از دست بدهیم.
وقتی به زندگانی خود مینگرم، بهخوبی متوجه میشوم که هرجا به واقعیتْ پشت کرده و آن را نپذیرفتهام، دچار خطا شدهام و زیان کمابیش بزرگی را متحمل شدهام. این موضوع را در زندگی دوستانم نیز دیدهام. آنها هم هر جا تلاش کردند بر رویاها و افکار پوچ و بیهودهی خود تمرکز کنند و واقعیتی که جلوی چشمشان بود نادیده بگیرند، دچار زیانهای چشمگیری شدند.
هنر چخوف این است که زندگی را همانگونه که هست،
بیتلاش برای بهتر جلوه دادن آن، برای ما به تصویر بکشد.
او هیچگاه تلاش نمیکند که از واقعیت فرار کند و چیزی را بپوشاند. حتا اگر دو شخص متأهل در داستان «بانو با سگ ملوس» با هم وارد رابطهای عاشقانه میشوند، او همه چیز را بیکم و کاست بیان میکند تا به ما نشان دهد که واقعیت، چیزی است که با قدرت سر جایش ایستاده و ما چارهای جز پذیرش آن نداریم.
حتا اگر قرار است این واقعیت را تغییر دهیم، باید ابتدا بپذیرمش تا بتواند با قواعد خودش بازی کنیم و دگرگونش کنیم.
آموزهی دوم چخوف برای تغییر نگرش:
✔ باید مراقب زندگی خود باشیم؛ تنها داراییمان در حال آب شدن است
«دایی وانیا»، یکی از محبوبترین و شناختهشدهترین آثاری است که آنتون چخوف روانه بازار کرده است. این اثر هنوز که هنوز است، در تعداد بالا به فروش میرسد، خوانده میشود و در کلاسهای تئاتر و دانشکدههای هنر در سراسر جهان، روی آن کار میکنند.
وقتی این نمایشنامه را میخوانیم با زندگی ملالآور و کسلکنندهی آدمهایی روبرو میشویم که در یک ملک روستایی زندگی میکنند. پروفسور سربریاکوف، استاد بازنشستهی دانشگاه با یلنا، همسر جوان و زیبایش، به ملک روستاییشان بازمیگردند. این ملک را دایی وانیا (ایوان پترویچ ووینیتسکی)، برادر همسر اول پروفسور و دختر پروفسور که سونیا نام دارد، اداره میشود. حضور این استاد بازنشستهی دانشگاه، زندگی ساکنان ملک را مختل میکند و ناامیدیهای پنهان و حسرتهای آنان را آشکار میسازد.
دایی وانیا که سالها عمر خود را صرف کار و تلاش برای رفاه پروفسور کرده است، اکنون از زندگی خود احساس پشیمانی و پوچی میکند. او عاشق یلنا میشود. دکتر آستروف، پزشکی که به ملک رفت و آمد میکند نیز دل به یلنا میسپارد. در این بین، سونیا، دختر پروفسور، عاشق دکتر آستروف است.
این عشقها هر کدام فرجام ویژهی خود را دارند و همین رویدادهای داستان سبب میشود که پروفسور تصمیم بگیرد ملکش را بفروشد و ماجرا به همین منوال ادامه دارد که پس از خواندنش خیلی دقیق میتوانید به ماجرا پی ببرید.
آموزهی اصلی و اساسی نمایشنامهی دایی وانیا این است که زندگی آدمها میتواند سرشار از نارضایتی، ناامیدی، حسرت و احساس پوچی شود.
بسیاری از انسانها در زندگی خود درگیر چنین احساساتیاند؛
هیچکس به این فکر نمیکند که دیری نمیگذرد که عمرمان به پایان میرسد و باید عزیزان و داراییمان را بگذاریم
و جهان را ترک کنیم. پس بهترین کار این است که قدر لحظهلحظهی زندگی خود را بدانیم.
ما باید در زمان حال زندگی کردن را یاد بگیریم و بکوشیم از این لحظات برای رسیدن به قدری شادی و نشاط بهره بگیریم.
آموزهی سوم آنتون چخوف:
✔ اهداف، معنابخش زندگیاند ولی باید واقعبینانه باشند
یکی دیگر از نمایشنامههای دلانگیز و خواندنی آنتون چخوف، «سه خواهر» نام دارد که داستان زندگی سه خواهر به نامهای اولگا، ماشا و ایرینا را روایت میکند که به همراه برادرشان، آندری در شهری کوچک و دورافتاده به سر میبرند.
این خواهرها و برادر، زبان خارجی بلدند و خانوادهشان هم خوب و اصلونسبدار است. تنها چالشی که دارند این است که میخواهند از آن شهر کوچک، بکنند و در مسکو اقامت گزینند. مسکو برای آنها هدفی رویایی و دلخواه است.
این چهار خواهر و برادر برای دستیابی به هدفشان که رفتن به مسکوست، تلاشهای مختلفی میکنند؛ اما موانع بسیاری سر راهشان میشود و امید رفتن به مسکو بهتدریج در آنها رنگ میبازد و دست آخر هم با زندگی در همان شهر کوچک، میسوزند و میسازند.
آموزهی اساسی نمایشنامهی «سه خواهر»، هدفگذاری در زندگی و امید و آرزو داشتن است. امیدوار بودن و داشتن آرزوهای رنگارنگ، به زندگی انسان رنگ و معنا میبخشد و باعث میشود که بتوانیم از زندگی خود لذت ببریم.
مسئلهای که باید به آن توجه داشته باشیم این است که رویاها، اهداف و آرزوهای خود را خیلی دقیق بررسی کنیم و از واقعبینانه بودنشان مطمئن شویم.
اهدافی که واقعبینانه نباشند، احتمال دستیافتنی بودنشان کاهش مییابد و همین سبب میشود که پس از مدتی، انسان وارد وادی دلسردی، نومیدی و دلزدگی شود. این در حالی است که اهداف واقعبینانه، دستیافتنیاند و هر روز میتوان با تلاش و کوشش بهشان نزدیک شد و درنهایت به دستشان آورد.
و زندگی را برایمان زیباتر میکنند.
پنجمین آموزه آنتوان چخوف برای ما:
✔ میشود با سادهترین روشها تنهایی را کنار گذاشت و به امید رسید
چهار سال پیش، نخستین بار داستان کوتاه «اندوه» را از آنتون چخوف خواندم و از سادگی و در عین حال غم بزرگی که در این قصه موج میزند، شگفتهزده شدم. وقتی قصه به پایان رسید، متوجه سنگینی عجیبی بر قلبم شدم. آنجا بود که یکبار دیگر به عظمت نوشتههای چخوف و تأثیر حیرتانگیز آنها پی بردم.
در داستان اندوه با پیرمردی روبرو میشویم که درشکهچی است و با درشکهاش مردم را از این سوی شهر به آن سو میبرد و کرایهاش را میگیرد. او در آن شب سرد برفی، اندوه سنگینی در دل دارد؛ چون پسر جوانش را از دست داده است.
او تلاش میکند از این غم با دیگران سخن بگوید و اندکی درد دل کند تا اندکی از بار غمش کاسته شود؛ ولی هیچکس گوشی برای شنیدن حرفهای این پیرمرد ندارد و هر کس گرفتاری و مسائل خود را دارد.
او پس از پایان کارش به خوابگاهی میرود که در آن سکنا گزیده است؛ ولی آنجا هم مردم خوابند و گوشی برای شنیدن حرفهایش نمییابد. در نهایت از جا برمیخیزد، به اصطبل میرود و با اسبش گفتوگو میکند تا آتش دلش را فروبنشاند.
درست است که در این داستان، تنهایی پیرمرد بیش از هر چیز به چشم میخورد و میبینیم که چقدر سخت است کسی را نداشته باشیم که درد دل با او بگوییم؛ ولی اقدام پیرمرد به ما نشان میدهد که تنهای تنها هم نیستیم و میتوانیم با راهکارهایی از این تنهایی خارج شویم.
کتاب خواندن، گوش سپردن به موسیقی، تماشای فیلم و مدیتیشن،
راهکارهای خوبی برای برونرفت از احساس تنهایی هستند.
وقتی داستان اندوه را میخوانیم، تلنگری هم به ما زده میشود تا اندکی با انسانها مهربانتر باشیم و با همدلی بیشتری با آنها رفتار کنیم. وقتی این داستان را میخواندم، دیدم حیوانها چه دوستان خوبی برای انسانها هستند و تا چه اندازه میتوانند با آدمها دوستی کنند و از رنج و غم آنها بکاهند.
پنجمین درسی که میتوانیم از آنتوان چخوف بیاموزیم:
✔ درس پنجم: کوشش برای خوشبختی دیگران؛ گامی مهم برای دستیابی به حال خوب
یکی از داستانهای کوتاه جذاب و خواندنی آنتون چخوف، «انگور فرنگی» است که میتواند نقش مهمی در تغییر نگرش و طرز فکر آدمها داشته باشد. در این داستان با شخصیتی روبرو میشویم که همواره آرزوی یک زندگی راحت را در سر پرورانده و دوست داشته یک باغ انگور فرنگی داشته باشد.
او این رویاها را همیشه در سر میپروراند و برای رسیدن به هدفش تلاش و کوشش بسیار میکند و در پایان هم موفق میشود به هدفش برسد و باغ انگور فرنگی را برای خود فراهم سازد.
نگرش این شخصیت در مورد سعادت و نیکبختی این است که انسان خوشبخت، کسی است که به اهدافش برسد و زندگیاش را سرشار از شادی و آسایش و آرامش کند. او دیگر به فکر دیگران نیست و برایش اهمیتی ندارد که دیگران در چه وضعیتی قرار دارند.
با خواندن این داستان میتوان فهمید که خوشبختی واقعی، زمانی به دست میآید که همنوعان آدم هم در یک آرامش و آسایش نسبی به سر ببرند و به اهداف که در ذهن دارند، دست پیدا کنند.
خوشبختی فردی، زمانی ارزش و معنا پیدا میکند که دیگران هم بتوانند از شادی و خوشبختی بهرهمند باشند.
یکی دیگر از آموزههای ارزشمند این داستان که نگرش و طرز فکر ما نسبت به زندگی را متحول میکند، بیتفاوت نبودن نسبت به رنجی است که دیگران در زندگی خود میکشند.
انسانی که نسبت به همنوعانش بیتفاوت نباشد، میتواند در حد توانش به آنها کمک کند و سودی که از دستش برمیآید، به آنها برساند.
وقتی کاری به کار دیگران نداشته نباشیم و خوشبختی فردی خود را بچسبیم، در چنگال خودخواهی گرفتار میشویم و همین خودخواهی و خودپسندی، ما را از انسانیتی که شایستهاش هستیم، دور میکند.
یکی از معناهای مهم و اساسی زندگی ما، نیکخواهی و نیکوکاری در حق دیگران است. اگر بتوانیم بخشی از توجه خود را روی این اصل متمرکز کنیم، قطعاً میتوانیم در حد و اندازهی خودمان، دنیا را به جای بهتری برای زیستن تبدیل کنیم.
ششمین و آخرین درسی که در این مقاله از چخوف یاد میگیریم:
✔ نباید تأثیر محیط و اطرافیان بر نگرش انسان را دست کم یا نادیده بگیریم
وقتی سخن از نگرش و طرز فکر به میان میآید، نباید انسانها را بهتنهایی مورد بررسی و تحلیل قرار دهیم. تأثیر محیط و اطرافیان بر طرز فکر انسان، اصلاً قابل چشمپوشی نیست.
اگر داستان «دبیر ادبیات» اثر چخوف را بخوانید، متوجه میشوید که محیط تا چه اندازه میتواند بر شور و اشتیاق انسان تأثیر بگذارد و زندگی او را دگرگون کند.
در این داستان، معلمی جوان به نام «نیکیتین»، پا به شهری کوچک میگذارد تا ادبیات درس بدهد. او در ابتدا، سری پرشور دارد و دوست دارد زندگی دانشآموزانش را تغییر دهد؛ ولی بهتدریج میفهمد که در این شهر کوچک، دانشآموزان میلی به یادگیری ندارند و همکارانش در مدرسه هم بیانگیزه و بیتفاوتند.
او وقتی در چنین محیطی قرار میگیرد خودش هم کمکم انگیزهاش را از دست میدهد و به این نتیجه میرسد که باید در پی زندگیای بهتر در محیطی دیگر باشد.
با این داستان میتوانیم بفهمیم که باید اطرافیان و دوستان خود را با دقت انتخاب کنیم و محیط خود را هم بهگونهای برگزینیم که به ما در رسیدن به اهداف و رویاهایی که در سر داریم، کمک کند. بسیاری از آدمها اهداف بزرگی در سر دارند؛ ولی با همنشینی با آدمهای ناامید و بیانگیزه، زندگی خودشان را در مسیر نومیدی قرار میدهند و در پایان هم ناچار میشوند آن رویاهای بزرگ را کنار بگذارند.
رویارویی با واقعیت و پذیرش آن؛ رویکرد مشترک تالستوی، چخوف و داستایفسکی
در این مقاله کوشیدیم مطالب مفید و ارزشمندی در مورد آنتون چخوف و آموزههای او بیان کنیم و برای دستیابی به این هدف از داستانها و نمایشنامههای این نویسندهی صاحبنام بهرهمند شدیم. امیدواریم نکات و آموزههای این مقاله برایتان مفید و آگاهیبخش بوده باشد.
یکی از نکات بنیادینی که چخوف در یکایک آثارش میکوشد بر آن تأکید کند، «جرئت یافتن برای رویارویی با واقعیت و پذیرش آن» است.
بسیاری از انسانها در زندگی خود، جرئت روبرو شدن با واقعیت را ندارند، از واقعیت میگریزند و آن را در ذهن خود تحریف میکنند و در پایان ماجرا هم آسیب میبینند و پای پشت کردن به واقعیت را میخورند.
نویسندگان روسی خصوصاً چخوف، داستایفسکی و تالستوی، در آثار خود تأکید ویژهای بر واقعیت دارند و همواره میکوشند مخاطب را با واقعیت تلخ و گاه سیاهی که بر جامعه، سایه افکنده است، آشنا کنند.
در گذشته، آموزههایی از داستایفسکی و تالستوی آوردهایم تا به کمک آنها بتوانید واقعیت را درک کنید، بپذیرید و برای بهبود آن بکوشید. در صورت تمایل به خواندن آموزههای این دو نویسندهی نامدار میتوانید مقالههای زیر را بخوانید:
- 8 مورد از مهمترین آموزههای تالستوی برای داشتن زندگی دلنشین و آرام
- 7 درس و نکته از داستایفسکی برای افزایش تاب آوری در برابر سختیها
تاکنون کدام داستانهای کوتاه یا نمایشنامههای چخوف را مطالعه کردهاید؟ کدام آموزههای این نویسنده برایتان جذاب و بهیادماندنی بوده است؟ لطفاً تجربهها، نظرها و آموزههای خود از آثار این داستاننویس روسی را با ما و سایر همراهان سوخت جت در بخش دیدگاهها (زیر همین مقاله) در میان بگذارید.


موضوعات
دستهبندی
محتوای رایگان
اشتراک توربو
فروشگاه
حساب کاربری