چطور جذاب و قدرتمند صحبت کنید؟ – پاسخ استاد دانشگاه هاروارد
هیچکس از یادگیری گفتوگو بینیاز نمیشود
یک واقعیتی که کمتر کسی دربارهاش حرف میزند این است که اگر دیگران از همصحبتی با تو لذت نمیبرند، معمولاً دلیلش دعواهای بزرگ، بحثهای تند یا مشاجرههای پرسروصدا نیست.
این اتفاقها آنقدر نادرند که دقیقاً به همین دلیل در ذهن میمانند.
اما دلیل اصلی، اغلب خیلی بیسروصداتر از اینهاست.
شاید بیشتر وقتها، فقط گفتوگوهای خستهکنندهای داشتهای؛ بیآنکه کسی هرگز این را به رویت آورده باشد.
واقعیت این است که تقریباً هیچکس دوستش را کنار نمیکشد تا بگوید:
«راستش را بخواهی، حرف زدنت حوصلهسربر شده.»
برای همین، بیشتر ما تصور میکنیم اگر مشکلی وجود داشته باشد، حتماً باید ریشهاش در همان اتفاقهای بزرگ و دراماتیک باشد.
اما واقعیت چیز دیگری است. سرنوشت بیشتر رابطهها را صدها و هزاران لحظهی کوچک رقم میزنند؛ همان لحظههایی که بیصدا از کنارشان میگذریم و هرگز متوجه نمیشویم چه تأثیری بر این میگذارند که دیگران دلشان بخواهد دوباره با ما همصحبت شوند یا نه.
این نگاه حاصل سالها پژوهش است؛ پژوهشهای استادی از دانشگاه هاروارد که بیش از دو دهه از عمرش را صرف کاری کرده که کمتر کسی در حوزهی خودش سراغش رفته است: پیادهسازی و تحلیل هزاران گفتوگوی واقعی.
آلیسون وود، استاد دانشگاه هاروارد و پژوهشگر علوم رفتاری، با تحلیل هزاران مکالمهی واقعی، تلاش کرده الگوهای پنهانی را کشف کند که کیفیت ارتباط میان آدمها را شکل میدهند؛ اینکه چه چیز باعث میشود یک گفتوگو به نزدیکی و اعتماد ختم شود و چه چیز، بیسروصدا فاصله میان دو نفر را بیشتر کند. یافتههای او امروز در حوزههای مختلف، از روانشناسی و آموزش گرفته تا مذاکره و ارتباطات انسانی، مورد توجه قرار گرفته است.
آلیسون وود در هاروارد درسی با عنوان «گفتوگو» تدریس میکند و سالهاست چیزی را مطالعه میکند که خودش آن را «علم گفتوگو» مینامد؛ دانشی که سازوکارهای پنهان ارتباط میان آدمها را بررسی میکند.
همان چیزهایی که باعث میشوند بعضی افراد، بعد از ترک یک جمع، محبوبتر از قبل به نظر برسند و بعضی دیگر، بیآنکه اتفاق خاصی افتاده باشد، بهسادگی فراموش شوند یا حتی دیگران ناخودآگاه از معاشرت با آنها فاصله بگیرند.
آنچه قرار است بشنوید، فهرستی از توصیههای تکراری دربارهی بهتر حرف زدن نیست؛ بلکه چارچوبی است که بر پایهی دادهها و پژوهشها شکل گرفته تا نشان دهد وقتی دو انسان تلاش میکنند با هم ارتباط برقرار کنند، در لایههای پنهان گفتوگو واقعاً چه میگذرد.
نکتهی عجیب دربارهی گفتوگو این است که تقریباً از یکسالونیمگی یادگیری آن را آغاز میکنیم و تا بزرگسالی، با تعداد بیشماری از آدمها حرف زدهایم. طبیعی است که فکر کنیم دیگر باید در این کار مهارت پیدا کرده باشیم؛ انگار گفتوگو کردن باید برایمان کاملاً بدیهی و آسان باشد.
اما وقتی دقیقتر نگاه میکنیم، تازه میفهمیم چرا اینهمه لحظههای معذبکننده را تجربه میکنیم. چرا گاهی حرفی میزنیم که ای کاش نمیزدیم، یا درست همان حرفی را که باید میگفتیم، هرگز به زبان نمیآوریم.
چرا ناخواسته دل همدیگر را میشکنیم، چرا حالت دفاعی میگیریم، چرا گاهی کار به تنش و دلخوری میکشد و مهمتر از همه، چرا در بسیاری از گفتوگوها، فقط… خستهکننده هستیم.
جالب اینجاست که حتی کسانی که تمام زندگی حرفهایشان را صرف مطالعهی گفتوگو کردهاند هم میگویند این مهارت هیچوقت به نقطهی پایان نمیرسد. هرچه افراد موفقتر و باتجربهتر میشوند، بیشتر پی میبرند که هنوز هم باید روی شیوهی صحبت کردنشان کار کنند.
هیچکس از یادگیری گفتوگو بینیاز نمیشود.
همهی ما، در هر لحظه، از میان انبوه فکرهایی که در ذهنمان جریان دارد، فقط بخش کوچکی را انتخاب میکنیم تا به زبان بیاوریم؛ و حقیقت این است که تقریباً هیچکس همیشه این انتخاب را بینقص انجام نمیدهد.
پس آدمها واقعاً از یک گفتوگو چه میخواهند؟
پاسخ، پیچیدهتر از آن است که فقط بگوییم «دنبال ارتباط هستند.»
بیشتر آدمها دوست دارند مورد پسند دیگران قرار بگیرند؛ گاهی حتی دوست داشته شوند.
میخواهند از گفتوگو لذت ببرند، نه اینکه فقط آن را تحمل کنند. میخواهند احساس امنیت داشته باشند، نه اینکه مدام نگران قضاوت شدن باشند. و در کنار همهی اینها، انتظار دارند گفتوگو به آنها کمک کند به هدفی برسند؛ چه پیشرفت در کار باشد، چه گرفتن یک تصمیم درست یا رسیدن به چیزی که به آن نیاز دارند.
اگر این هدفها را روی یک قطبنما تصور کنیم، یک محور نشان میدهد چه میزان اطلاعات در حال ردوبدل شدن است و محور دیگر، اهمیت خودِ رابطه را در آن لحظه مشخص میکند.
وقتی هم اطلاعات زیادی ردوبدل میشود و هم رابطه اهمیت بالایی دارد، چیزی شکل میگیرد که آن را «ارتباط واقعی» مینامیم؛ همان تصویری که اغلب ما از یک گفتوگوی خوب در ذهن داریم.
اگر اطلاعات کم باشد اما صمیمیت بالا، گفتوگو بیشتر برای با هم بودن است تا انتقال اطلاعات؛ مثل وقتی که از لباس دوستی تعریف میکنیم یا بیاختیار همراه یک آهنگ زمزمه میکنیم.
هدف، یاد گرفتن چیز تازهای نیست؛ فقط از کنار هم بودن لذت میبریم.
گاهی هم نه اطلاعات چندانی ردوبدل میشود و نه رابطه در اولویت قرار دارد. در چنین موقعیتهایی، بیشتر در حال محافظت از خودمان هستیم؛ از زمان، حریم شخصی یا اعتبارمان.
و در نهایت، جایی که اطلاعات زیاد است اما رابطه اهمیت چندانی ندارد، وارد دنیای مذاکره، متقاعد کردن، طوفان فکری و گفتوگوهای کاملاً کاری میشویم.
هر چهار حالت، کاملاً طبیعی و ضروریاند.
اشتباه زمانی رخ میدهد که تصور کنیم گفتوگو فقط باید در یکی از این چهار حالت اتفاق بیفتد؛ معمولاً همان حالتی که بیشترین حجم اطلاعات در آن ردوبدل میشود، و بقیهی شکلهای گفتوگو را بیهوده بدانیم.
چهارچوب چهارگانه صحبت کردن
بعد از سالها پژوهش دربارهی شیوهی واقعی حرف زدن آدمها، چارچوبی ساده اما قدرتمند شکل گرفت که همهی این یافتهها را کنار هم قرار میدهد؛ چارچوبی که فقط از چهار حرف تشکیل شده است: T.A.L.K
یا تاک talk
کلمهی تاک در انگلیسی به معنای صحبت کردن است و هم هر کدام از حروف T.A.L.K هم مخفف یک مفهوم است.
▪︎ اولین حرف، T، مخفف Topics یا موضوعات گفتوگو است.
موضوع، مصالح اولیهی هر گفتوگوست؛ اینکه در هر لحظه تصمیم میگیریم دربارهی چه چیزی حرف بزنیم، چه زمانی روی یک موضوع بمانیم و چه زمانی مسیر گفتوگو را عوض کنیم.
بیشتر آدمها اصلاً متوجه نیستند تا چه اندازه روی این بخش کنترل دارند.
یکی از سادهترین و درعینحال مؤثرترین عادتهایی که میتوان در خود ایجاد کرد، این است که پیش از هر گفتوگو، فقط چند ثانیه برای فکر کردن به موضوعات احتمالی وقت بگذاریم.
نه اینکه فهرستی از نکتهها آماده کنیم یا برای صحبت کردن برنامه بریزیم؛ بلکه فقط ده، بیست یا سی ثانیه فکر کنیم چه موضوعی میتواند ارزش مطرح شدن داشته باشد.
در یکی از پژوهشها، افراد را بهطور تصادفی به دو گروه تقسیم کردند. گروهی پیش از گفتوگو کمی برای انتخاب موضوع فکر کردند و گروه دیگر، بدون هیچ آمادگی وارد مکالمه شدند.
نتیجه جالب بود.
کسانی که از قبل موضوعها را در ذهنشان مرور کرده بودند، اضطراب کمتری داشتند.
گفتوگوهایشان روانتر پیش میرفت، کمتر میان جملهها مکث میکردند، سکوتهای معذبکنندهی کمتری پیش میآمد و دامنهی گستردهتری از موضوعات را مطرح میکردند. مهمتر از همه، احتمال اینکه حرفی بزنند که بعداً از گفتنش پشیمان شوند، بهمراتب کمتر بود.
شاید این کار آنقدر ساده به نظر برسد که اهمیتش نادیده گرفته شود، اما تصور کنید سه هفته پیش کسی به شما گفته فرزندش کلاس گیتار را شروع کرده است و شما بعد از این مدت دوباره سراغ همان موضوع را بگیرید و بپرسید: «کلاسها چطور پیش میرود؟»
همین سؤال کوتاه، پیام روشنی در خودش دارد؛ اینکه آن روز واقعاً گوش دادهاید، حرفش را جدی گرفتهاید و آنقدر برایتان مهم بوده که هنوز هم یادتان مانده است.
موضوعات گفتوگو مسیر مشخصی هم دارند؛ مسیری که میشود آن را شبیه یک هرم تصور کرد.
پایینترین بخش هرم، همان گفتوگوهای روزمره است؛ صحبت دربارهی هوا، ترافیک یا موضوعاتی که تقریباً هر کسی میتواند با هر کسی دربارهشان حرف بزند.
برخلاف چیزی که خیلیها تصور میکنند، این نوع گفتوگو بیارزش نیست. در واقع، آیین طبیعی آغاز یک ارتباط است؛ درست مثل دست دادنی که پیش از شروع یک ملاقات انجام میشود.
اشتباه از جایی شروع میشود که تمام گفتوگو در همین سطح باقی بماند.
بعد از چند جملهی کوتاه، وقت آن است که آرامآرام به سطح بعد برویم؛ جایی که صحبتها شخصیتر میشوند و به آدمهای حاضر در همان جمع ارتباط پیدا میکنند.
و اگر همهچیز خوب پیش برود، گفتوگو به بالاترین نقطهی هرم میرسد؛ جایی که دیگر حرفها کاملاً منحصربهفردند. گفتوگویی که فقط میان همین دو نفر، در همین لحظه، میتواند شکل بگیرد و نه هیچ جای دیگر.
البته قرار نیست همهی گفتوگوها به این نقطه برسند.
اما همانقدر که ماندن در سطحیترین لایه اشتباه است،
عجله برای رسیدن به عمیقترین لایه هم اشتباه دیگری است.
نمیشود از پلهها گذشت و یکباره به قله رسید.
همین مسیر تدریجی است که باعث میشود وقتی گفتوگو بالاخره عمق پیدا میکند، آن نزدیکی و صمیمیت واقعی به نظر برسد، نه تحمیلشده.
▪︎ حرف بعدی، A، مخفف Asking یا سؤال پرسیدن است.
شاید بتوان گفت این بخش، مهمترین و درعینحال دستکمگرفتهشدهترین عنصر کل این چارچوب است.
توصیه، در ظاهر خیلی ساده است: بیشتر سؤال بپرسید.
تقریباً همه این جمله را شنیدهاند، اما تعداد کمی واقعاً به آن عمل میکنند. چون سؤال پرسیدنِ درست، برخلاف ظاهرش، یک مهارت است و وسط گفتوگو به تمرکز و تلاش واقعی نیاز دارد.
اما دادهها در این مورد کاملاً روشناند.
در یکی از مشهورترین پژوهشها، بیش از هزار قرار آشنایی کوتاه بررسی شد. پژوهشگران متن کامل گفتوگوها را در اختیار داشتند و فقط یک چیز را اندازه گرفتند: آیا طرف مقابل حاضر بود دوباره آن شخص را ببیند یا نه؟
نتیجه کاملاً روشن بود.
کسانی که سؤالهای بیشتری میپرسیدند،
شانس بسیار بیشتری برای قرار دوم داشتند.
قدرت این اثر آنقدر زیاد بود که بهطور میانگین، اضافه شدن فقط یک سؤال در هر گفتوگو، احتمال تبدیل شدن یک قرار اول به قرار دوم را به شکل محسوسی افزایش میداد.
این الگو هم در مردان دیده میشد و هم در زنان؛ اما اثرش برای مردان حتی بیشتر بود، چون بهطور میانگین مردان کمتر از زنان سؤال میپرسند، در حالی که معمولاً برای پذیرفتن یک قرار دوباره هم سختگیر نیستند.
سؤال پرسیدن فقط برای جمعآوری اطلاعات نیست.
وقتی از کسی سؤال میپرسید، در واقع به او میگویید:
«پاسخت برای من اهمیت دارد. دلم میخواهد دنیای درونیات را بهتر بشناسم.»
البته تعداد سؤالها همهی ماجرا نیست.
بیشترین تأثیر را سؤالهای ادامهدار میگذارند؛ همان سؤالهایی که نشان میدهند واقعاً به پاسخ طرف مقابل گوش دادهاید، نه اینکه فقط منتظر بودهاید نوبت خودتان برسد تا سؤال بعدی را بپرسید.
▪︎ حرف سوم، L، مخفف Levity است؛ مفهومی که میشود آن را «سبکی و طراوت در گفتوگو» نامید. شاید هم دقیقاً همین بخش، همان چیزی باشد که مشکل اصلی بسیاری از مکالمهها را حل میکند.
بیشتر ما تصور میکنیم بزرگترین تهدید برای یک رابطه، مشاجرهها و گفتوگوهای پرتنش است؛ چون همانها بیشتر از هر چیز در ذهن میمانند.
معمولاً نه تنش، بلکه بیحوصلگی است.
تحقیقات نشان میدهد ذهن انسان، بهطور میانگین، حدود یکچهارم زمان هر گفتوگو از مکالمه فاصله میگیرد و سرگردان میشود.
اگر نتوانیم توجه یکدیگر را حفظ کنیم، تقریباً هیچکدام از هدفهای گفتوگو محقق نمیشود؛ نه میتوان کسی را متقاعد کرد، نه ارتباطی عمیق ساخت و نه حتی تصمیم درستی گرفت.
وظیفهی «طراوت» دقیقاً همین است؛ اینکه نگذارد گفتوگو به مکالمهای کسلکننده تبدیل شود.
این ویژگی دو بخش دارد:
- شوخطبعی
- گرما
طبیعتاً قرار نیست همه آدمهای بامزهای باشند که بتوانند دیگران را بخندانند. اما گرما، چیزی است که هر کسی، فارغ از شخصیتش، میتواند در رفتارش ایجاد کند.
گاهی این گرما فقط در یک تشکر صمیمانه خلاصه میشود.
گاهی در یک تعریف واقعی و از دل برآمده.
و گاهی هم در این شجاعت که بهمحض احساس کردن افتِ علاقهی طرف مقابل، موضوع صحبت را عوض کنیم.
یکی از مؤثرترین راههای ایجاد این حس این است که دوباره به موضوعی برگردید که طرف مقابل چند دقیقه قبل، یا حتی چند هفته پیش، دربارهی آن صحبت کرده بود.
این کار فقط نشان نمیدهد که گوش دادهاید؛ نشان میدهد حرف او در ذهنتان مانده و حتی وقتی کنارش نبوده، به او فکر کردهاید.
همین اصل، در پایان دادن به گفتوگوها هم کاربرد زیادی دارد.
خیلی از ما نمیدانیم چه زمانی باید مکالمه را تمام کنیم. چند جملهی اضافه میگوییم، خداحافظی را مدام عقب میاندازیم و گفتوگو را بیدلیل کش میدهیم.
اما حقیقت این است که هیچ لحظهی کاملاً ایدهآلی برای پایان دادن به یک گفتوگو وجود ندارد.
پس بهتر است بهجای تردید و معطل کردن، قاطعانه آن را تمام کنیم.
و یکی از بهترین راهها برای این کار، این است که هنگام خداحافظی دوباره به همان موضوعی اشاره کنیم که طرف مقابل پیشتر مطرح کرده بود.
به این ترتیب، پایان گفتوگو هم مثل آغازش، این احساس را منتقل میکند که توجه ما واقعاً معطوف به او بوده است.
▪︎ آخرین حرف این چارچوب، K، مخفف Kindness یا مهربانی است.
اما نه آن مهربانیِ کلی و شعاری که از کودکی دربارهاش شنیدهایم.
منظور، مهربانیای است که در انتخابهای کوچک و روزمرهی ما هنگام حرف زدن خودش را نشان میدهد؛ انتخابهایی که شاید به چشم نیایند، اما آرامآرام میتوانند کسی را دلگرم کنند یا برعکس، بیآنکه خودمان متوجه باشیم، او را فرسوده کنند.
مثلاً اینکه نام طرف مقابل را درست و با دقت به زبان بیاوریم.
همین کار ساده، یکی از محترمانهترین رفتارهایی است که میتوان در یک گفتوگو انجام داد.
یا اینکه لحنمان را متناسب با رابطه تنظیم کنیم؛ بدانیم چه زمانی یک سلام صمیمانه مناسب است و چه زمانی موقعیت، احترام و رسمیت بیشتری میطلبد.
پژوهشی جالب، همین موضوع را بررسی کرده است.
محققان تصاویر دوربین همراه مأموران پلیس را هنگام توقفهای معمول رانندگی تحلیل کردند و میزان احترام موجود در واژههایی را که مأموران در برخورد با شهروندان مختلف به کار میبردند، اندازه گرفتند.
صرفنظر از اینکه طرف مقابل چه کسی بود، هر جا مأموران با احترام بیشتری صحبت میکردند، نتیجهی گفتوگو هم بهتر بود.
درگیریها کمتر میشد.
تنشها زودتر فروکش میکرد.
و برخوردها آرامتر و بیدردسرتر به پایان میرسید.
این پژوهش نشان میدهد بسیاری از پدیدههای بزرگ اجتماعی، در نهایت خودشان را در همین انتخابهای کوچک زبانی نشان میدهند؛ در کلمههایی که هر روز، بیآنکه توجهی به آنها داشته باشیم، به زبان میآوریم.
نکتهی مهم دیگر این است که مهربانی هم انرژی میخواهد.
گفتوگو، برخلاف چیزی که معمولاً تصور میکنیم، کاری ذهنی و خستهکننده است.
حتی کسانی که دقیقاً میدانند پاسخ مهربانانه چیست، وقتی از نظر روانی یا جسمی خسته باشند، ممکن است نتوانند همانطور رفتار کنند.
راهحل این مسئله، صرفاً تلاش بیشتر نیست.
راهحل، شناختن وضعیت خودمان و صادق بودن با کسانی است که به ما نزدیکاند.
گاهی کافی است بگوییم:
«امروز واقعاً انرژی ندارم. اگر کمی بیحوصله به نظر میرسم، لطفاً به دل نگیرید.»
همین صداقت، اگر با کمی درک و همراهی از طرف مقابل روبهرو شود، میتواند یکی از پایههای اصلی رابطههای ماندگار را شکل بدهد.
مهمترین اصل برقراری و حفظ یک ارتباط
اما در کنار این چهار اصل، ایدهی مهم دیگری هم وجود دارد که اگرچه حرف جداگانهای در این چارچوب ندارد، شاید از همهی آنها مهمتر باشد؛
توانایی پذیرفتن اختلافنظر
تقریباً همهی ما این تجربه را داشتهایم؛ طرف مقابلمان چیزی میگوید که از نظرمان کاملاً اشتباه است، شاید حتی غیرمنطقی یا عجیب.
واکنش طبیعی چیست؟!
اینکه سریع او را اصلاح کنیم، برای حرفمان استدلال بیاوریم و ثابت کنیم حق با ماست.
اما پژوهشها نشان میدهند همین واکنش، در بیشتر مواقع، گفتوگو را از مسیر اصلیاش خارج میکند.
از همان لحظهای که مکالمه به مسابقهای برای برنده شدن تبدیل میشود، دیگر هدفهای واقعی آن از بین میروند؛ نه ارتباط عمیقتری شکل میگیرد، نه گفتوگو لذتبخش باقی میماند و نه حتی احتمال اینکه طرف مقابل قانع شود، بیشتر میشود.
واقعیت این است که آدمها معمولاً وسط یک بحث داغ و رودررو نظرشان را عوض نمیکنند.
از همصحبتی با او لذت میبریم و کمکم به زاویهی نگاهش نزدیک میشویم.
برای باز نگه داشتن مسیر گفتوگو، جملهای ساده وجود دارد که اثرش بسیار بیشتر از چیزی است که به نظر میرسد:
«کاملاً قابل درک است که چنین احساسی داشته باشی.»
دقت کنید که این جمله دربارهی احساس طرف مقابل است، نه دربارهی درست بودن حرفش.
همین تفاوت کوچک، اهمیت زیادی دارد.
شما احساس او را به رسمیت میشناسید، بیآنکه مجبور باشید با برداشت یا نتیجهگیریاش موافقت کنید.
فرض کنید کسی با اطمینان میگوید آسمان بنفش است.
لازم نیست حرفش را تأیید کنید یا وانمود کنید با او همعقیدهاید.
اما میتوانید بگویید: «میتوانم درک کنم که چرا چنین احساسی داری.» بعد هم بپرسید چه چیزی باعث شده به این نتیجه برسد.
در همان لحظه، فضای گفتوگو تغییر میکند.
دیگر دو نفر روبهروی هم نیستند که هرکدام از موضع خود دفاع کنند؛ بلکه کنار هم نشستهاند و دارند یک ایده را با هم بررسی میکنند.
آدمها بیش از آنچه تصور میکنیم، تشنهی همین احساسِ دیده شدن و درک شدن هستند.
حتی در آزمایشی بسیار ساده، از افراد خواسته شد آهنگ مورد علاقهشان را با دیگری به اشتراک بگذارند.
وقتی طرف مقابل فقط میگفت: «خوشم میآید که این آهنگ را دوست داری.» حتی اگر این جمله کمی ساختگی به نظر میرسید، باز هم اثر مثبتی روی افراد میگذاشت.
حالا تصور کنید اگر موضوع گفتوگو، نه یک آهنگ، بلکه درد، نگرانی یا بخشی از زندگی واقعی یک انسان باشد، چنین همدلیای چه تأثیری میتواند داشته باشد.
شکل دشوارتر این مسئله را میتوان در یک گروه خاص، بهوضوح دید؛ مردان.
در یکی از پژوهشهای جدید، این بار محققان بهجای تحلیل متن گفتوگوها بعد از پایان آنها، مکالمهها را همان لحظه و بهصورت زنده مشاهده کردند.
شرکتکنندگان، مردانی بودند که برای نخستین بار یکدیگر را ملاقات میکردند و قرار بود میانشان رابطهای دوستانه شکل بگیرد.
نتیجه، الگوی تکرارشونده و قابلتوجهی را نشان داد.
بیشتر آنها در نشان دادن آسیبپذیری، با دشواری جدی روبهرو بودند.
متخصصان روابط دوستانه، سه عنصر را برای شکلگیری یک دوستی پایدار ضروری میدانند:
تداوم، فضای مثبت و مهمتر از همه، آسیبپذیری.
یعنی اینکه فرد فقط دربارهی اتفاقهای روزمره حرف نزند، بلکه از نگرانیها، امیدها، شکستها و ترسهایش هم بگوید.
صدها گفتوگو زیر نظر گرفته شد، اما در بیشتر آنها مردان تقریباً هیچوقت چنین سؤالهایی از یکدیگر نمیپرسیدند.
در حالی که میان زنان، این نوع گفتوگوها معمولاً خیلی زود و گاهی حتی در همان دقایق ابتدایی آشنایی شکل میگیرد.
این فاصله، حتی برای پژوهشگران هم غافلگیرکننده بود.
به نظر میرسد برای بسیاری از مردان، عبور از دوستیای که فقط حول موضوعاتی مثل ورزش یا سرگرمی میچرخد و رسیدن به گفتوگویی صمیمانه و احساسی، هنوز بیش از حد پرریسک به نظر میرسد.
و پیامدهای این موضوع، کماهمیت نیست.
بخش قابلتوجهی از مردان ــ شاید حتی نزدیک به چهل درصد ــ میگویند هیچ دوست صمیمیای ندارند.
احتمال اینکه مردان بگویند در زمان بحران، هیچکس را برای کمک گرفتن ندارند، چهار برابر بیشتر از زنان است.
نیمی از آنها از کیفیت دوستیهایشان رضایت ندارند و تعداد دوستان نزدیک مردان، نسبت به دههی ۱۹۹۰، بین سی تا چهل درصد کاهش یافته است.
از سوی دیگر، مردان معمولاً بخش عمدهی حمایت عاطفی خود را فقط از شریک زندگیشان دریافت میکنند؛ الگویی که در میان زنان کمتر دیده میشود.
شاید همین موضوع یکی از دلایلی باشد که مردان بعد از فوت همسر، بیشتر تمایل دارند دوباره ازدواج کنند؛ در حالی که بسیاری از زنان، در چنین شرایطی، شبکهی دوستان و روابط نزدیک خود را حفظ میکنند و به همان تکیه دارند.
راهحل، برخلاف تصور، پیچیده نیست.
تغییر، از یک گفتوگوی ساده آغاز میشود.
از اینکه یک مرد، از مرد دیگری بپرسد:
«این روزها بیشتر از همه با چه چیزی دستوپنجه نرم میکنی؟»
گاهی فقط همین یک سؤال، به طرف مقابل فرصت میدهد برای اولین بار، با صداقت از آنچه در دلش میگذرد حرف بزند.
گفتگوها از پشت صفحه نمایش
بعد از همهی اینها، به واقعیتی میرسیم که هر روز بیشتر با آن زندگی میکنیم؛ دنیایی که بخش بزرگی از گفتوگوها دیگر رودررو نیست و پشت صفحهنمایشها شکل میگیرد.
دنیایی که حالا هوش مصنوعی هم کمکم در نوشتن بسیاری از پیامهایش نقش پیدا کرده است.
کافی است چند دقیقه در شبکههای اجتماعی وقت بگذرانید.
بخش زیادی از نظرها، از نظر نگارشی بینقصاند؛ اما انگار چیزی در آنها کم است. جملهها درستاند، رواناند، اما جان ندارند. حس میکنید نوشته شدهاند، نه زندگی شده.
همین احساسِ تهی بودن، آرامآرام اثر خودش را میگذارد؛ طوری که با وجود افزایش حجم ارتباطات، بسیاری از آدمها بیش از گذشته احساس تنهایی و گسست میکنند.
اگر فقط پیامهایی را که در طول بیست یا سی دقیقه ردوبدل میکنید کنار هم بگذارید؛ پیامکها، چتها، ایمیلها، پیامهای شبکههای اجتماعی و گفتوگوهای حضوری، احتمالاً از حجمشان شگفتزده خواهید شد.
میزان ارتباطی که امروز در چنین بازهی کوتاهی تجربه میکنیم، تقریباً چندین برابر چیزی است که بیست سال پیش وجود داشت.
اما مسئله فقط تعداد پیامها نیست.
آنچه بیش از همه ذهن را خسته میکند، جابهجا شدن مداوم میان شکلهای مختلف ارتباط است.
همزمان با کسی صحبت میکنیم، زیر میز به پیامها جواب میدهیم، صدای اعلان تلفن حواسمان را پرت میکند و در همان حال، تلاش میکنیم به حرفهای کسی که روبهرویمان نشسته هم گوش بدهیم.
این جابهجایی پیوسته میان چند کانال ارتباطی، نوعی خستگی خاموش به وجود میآورد؛ خستگیای که نسلهای قبل هرگز با چنین شدتی تجربه نکرده بودند.
بعضی راهحلها کاملاً عملیاند.
پیامهای نوشتاری را کوتاهتر بنویسید.
اگر لازم است مطلبی طولانی بفرستید، آن را با تیترها و نشانهگذاریهای ساده بخشبندی کنید.
و پیش از فرستادن هر پیام، از خودتان بپرسید: طرف مقابل واقعاً به چه اطلاعاتی نیاز دارد؟
فقط همان را برایش بفرستید؛ نه بیشتر.
اما میان همهی این توصیهها، نکتهی جالب دیگری هم وجود دارد.
شاید بد نباشد گاهی عمداً اجازه بدهیم نوشتههایمان کاملاً صیقلخورده و بینقص نباشند.
یک غلط تایپی کوچک که اصلاح نشده، یا جملهای که بیش از حد پرداختشده و ماشینی به نظر نمیرسد، گاهی بیش از هر چیز دیگری یادآوری میکند که آن سوی صفحه، یک انسان واقعی نشسته است؛ نه یک الگوریتم.
اگر بخواهیم ریشه ی همهی این بحثها را پیدا کنیم؛ از انتخاب موضوع گرفته تا سؤال پرسیدن، گرما، مهربانی، پذیرش اختلافنظر و حتی مسئلهی تنهایی مردان، به یک اشتباه مشترک میرسیم.
اشتباهی که شاید از همه مهمتر باشد.
بیشتر ما فکر میکنیم برای اینکه گفتوگوکنندهی خوبی باشیم،
باید آدم جالبی به نظر برسیم.در حالی که مسئله، جالب بودن نیست.
مسئله، علاقهمند بودن است.
بخش بزرگی از چیزی که مردم «گفتوگوی خوب» مینامند، در عمل چیزی جز اجرای یک نمایش نیست؛ فرصتی برای تعریف کردن داستانهای خودمان، نمایش دادن تجربههایمان یا ارائهی نسخهای جذاب از زندگی شخصیمان.
اما گفتوگو، صحنهی نمایش نیست.
گفتوگو چیزی است که دو نفر با هم میسازند.
قرار نیست فقط چیزهایی را که خودمان از قبل میدانیم، برای دیگری بازگو کنیم.
هدف این است که موضوعی پیدا کنیم که هر دو نسبت به آن کنجکاو باشیم و بعد، همراه هم وارد سفری شویم تا ببینیم طرف مقابلمان دربارهی آن چه میداند، چه احساسی دارد و دنیا را از چه زاویهای میبیند.
در میانهی همین مسیر، اتفاق عجیبی رخ میدهد.
بیآنکه هیچکس برایش تلاشی کرده باشد، هر دو چیز تازهای یاد میگیرند.
کسی که تجربهاش را تعریف کرده، احساس میکند شنیده و درک شده است.
و کسی که گوش داده، با نگاهی تازه از آن گفتوگو بیرون میآید.
وقتی مکالمه به پایان میرسد، هر دو نفر احساس میکنند کمی بیشتر از قبل دیده شدهاند؛ و شاید همین، ارزشمندترین دستاورد هر گفتوگوی واقعی باشد.
در نهایت، تمام حرف این پژوهش را میتوان در یک جمله خلاصه کرد.
گفتوگو، یک مهارت فرعی یا استعداد ذاتی نیست؛
چیزی نیست که بعضیها با آن متولد شده باشند و بعضی دیگر نه.
گفتوگو، یک مهارت آموختنی است.
مهارتی که میشود آن را تمرین کرد، سنجید و هر روز بهتر از قبل انجامش داد.
مهارتی که تقریباً بر همهی بخشهای زندگی اثر میگذارد؛ از اولین قرار ملاقات گرفته تا مذاکره برای حقوق، از ساختن یک دوستی عمیق تا داشتن کسی که در سختترین روزهای زندگی بتوان به او زنگ زد.
هیچکس در این مسیر کامل نیست.
حتی کسانی که بیست سال از عمرشان را صرف مطالعهی گفتوگو کردهاند، هنوز هم پیش از یک مکالمهی دشوار، تپش قلب را تجربه میکنند.
اما خبر خوب این است که سازوکار این مهارت، یادگرفتنی است.
- با انتخاب موضوعهای بهتر.
- با پرسیدن سؤالهای بهتر.
- با آوردن گرمای بیشتر به گفتوگو.
- با مهربانی بیشتر.
- با حفظ ذهنی باز، حتی هنگام اختلافنظر.
و مهمتر از همه،
با این یادآوری همیشگی که انسان روبهروی ما، بیش از آنکه بخواهد تحتتأثیر قرار بگیرد،
فقط میخواهد احساس کند واقعاً درک شده است.
موضوعات
دستهبندی
محتوای رایگان
اشتراک توربو
فروشگاه
حساب کاربری