دارا خسروشاهی از آینده هوش مصنوعی میگوید؛ چرا باید نگران باشیم؟
دارا خسروشاهی سالهاست یکی از بزرگترین شرکتهای فناوری دنیا را اداره میکند و از نزدیک میبیند هوش مصنوعی با بازار کار چه میکند.
تصور کنید یکشبه همهچیز را از دست بدهید. نه فقط پول، نه یک اخراج ساده؛ بلکه تمام آنچه برای ساختنش سالها زحمت کشیدهاید؛ شرکت خانوادگی، خانه و حتی تصویری که از خود و جایگاهتان در این دنیا داشتهاید.
حالا تصور کنید فقط ۹ سال دارید و هر روز میبینید پدری که همه برایش احترام قائل بودند، آرامآرام از درون فرو میریزد.
داستان دارا خسروشاهی از همینجا آغاز میشود.
دارا خسروشاهی امروز مدیرعامل اوبر است؛ شرکتی که ارزش آن به صدها میلیارد دلار میرسد و هر سال نزدیک به ۱۰ میلیارد دلار جریان نقدی آزاد ایجاد میکند. اما سالها قبل از سیلیکونولی و اکسپدیا و قبل از همه موفقیتهایی که امروز با نام او گره خوردهاند، دارا خسروشاهی فقط پسربچهای بود که، فروپاشی دنیای خانوادهاش را از نزدیک تماشا میکرد.
همان سالهای سخت زندگی طرز فکری را در او شکل دادند که تا امروز مسیر زندگی و تصمیمهایش را تعیین کرده است.
در این پادکست، به سه موضوع مهم میپردازیم؛
قصد ما فقط این نیست که توضیح دهیم دارا خسروشاهی چگونه دو شرکت بزرگ را رهبری کرد، بلکه میخواهیم بدانیم که او چگونه به صداقت، سختکوشی و مهمترین تحول پیش روی جهان، یعنی هوش مصنوعی، نگاه میکند.
اما برای رسیدن به این سه موضوع اصلی، باید از همان نقطهای شروع کنیم که همهچیز آغاز شد.
خانواده دارا در ایران صاحب یک شرکت صنعتی معتبر بودند. اما پس از تحولات سیاسی سال ۵۷، زندگیشان در مدت کوتاهی زیر و رو شد. شرکتشان را از دست دادند و مادر خانواده که دیگر ماندن در ایران را امن نمیدید، تصمیم گرفت همراه فرزندانش کشور را ترک کند. آنها به آمریکا مهاجرت کردند تا زندگی را از نقطه صفر دوباره بسازند.
اما چیزی که بیش از همه در ذهن دارا ماند، از دست رفتن ثروت نبود؛ بلکه تغییری بود که در پدرش میدید.
مردی که سالها دنیایی برای خودش رقم زده بود، مردی که کارگران کارخانهاش برایش احترامی بیش از یک رییس برایش قائل بودند، ناگهان تمام دنیا و هویتش را از دست داد.
دارا میگوید آنچه بیش از هر چیز در ذهنش حک شد، فروپاشی حس ارزشمندی پدرش بود. تجربهای که تاثیری ماندگار بر او گذاشت و باعث شد تا همین امروز، در عمیقترین لایههای وجودش، هیچوقت احساس امنیت کامل نکند. چون از نزدیک دیده بود که چگونه ممکن است در یک لحظه، زمین زیر پای یک انسان خالی شود.
پدرش نزدیک به ۶ سال در ایران ماند و اجازه خروج از کشور نداشت. در تمام آن سالها، مادرش بهتنهایی در نیویورک از فرزندانش مراقبت میکرد؛ زنی که قبلا هرگز ناچار به کار کردن نشده بود، حالا باید از صفر شغلی برای خودش پیدا میکرد و بار زندگی خانواده را به دوش میکشید.
وقتی سرانجام پدرش به آمریکا بازگشت، دارا بیاختیار گریه کرد؛ اتفاقی که در خانواده آنها بسیار نادر بود. خانوادهای که یاد گرفته بودند احساساتشان را در سکوت نگه دارند.
او میگوید همان درس هنوز هم با او مانده است؛ نوعی خویشتنداری عمیق که احساسات را برای مدت طولانی در خود نگه میدارد و فقط گاهی، در لحظهای خاص، راهی برای بیرون آمدن پیدا میکند.
اگر آن روزها، در ۹ سالگی، از او میپرسیدند که میخواهی در آینده چهکاره شوی؟ پاسخی نداشت. نه رویای مدیرعامل شدن را در سر میپروراند و نه هدف مشخصی برای آینده داشت. تنها آرزویش این بود که پدرش را دوباره خوشحال ببیند.
یکی از تصویرهایی که هنوز هم در ذهنش زنده مانده، روزی است که همراه پدرش به کارخانه رفت. چیزی که بیش از هر چیز توجهش را جلب کرد، احترام واقعی کارگران به پدرش بود؛ احترامی که از سر ترس نبود، بلکه نتیجه شناخت آدمها و رفتار محترمانه با آنها بود.
همان تصویر، یعنی ساختن چیزی که بتواند بر زندگی آدمها اثری واقعی و مثبت بگذارد، هیچوقت از ذهنش محو نشد.
در نهایت، همان زخم قدیمی، یعنی دیدن فروپاشی حس ارزشمندی پدر، آرامآرام به نیروی محرک تمام تصمیمهایی تبدیل شد که دارا سالها بعد گرفت.
و همین ما را به دومین موضوع مهم این گفتوگو میرساند؛ اینکه او واقعاً چگونه رهبری میکند.
وقتی دارا خسروشاهی مدیرعامل اکسپدیا شد، درآمد سالانه شرکت از حدود ۲.۱ میلیارد دلار به ۸.۸ میلیارد دلار رسید؛ رشدی که طی دوازده سال رقم خورد. اما روزهای آغازین مدیریت او چندان آرام نبود.
تنها سه ماه از شروع کارش گذشته بود که یکی از مدیران منابع انسانی به او گفت کارکنان از او میترسند.
پاسخ دارا جالب بود.
گفت: «شاید وظیفه من دقیقا همین باشد!»
از نگاه او، ایجاد تحول در یک شرکت فناوری کار سادهای نیست.
همانطور که این شرکتها میتوانند با سرعتی خیرهکننده رشد کنند، سقوطشان هم میتواند به همان اندازه سریع و ناگهانی باشد.
وقتی متوجه شد زیرساخت فناوری اکسپدیا مشکلات جدی دارد، تصمیم گرفت بدون تعارف با واقعیت روبهرو شود و همان واقعیت را با کارکنانش هم در میان بگذارد.
این شیوه را از رئیس سابقش، بری دیلر، آموخته بود؛ مدیری که همیشه یک اصل ساده را تکرار میکرد: به جای شنیدن نسخهای رقیق و دستکاریشده از مشکلات، مستقیم سراغ ریشه آنها برو.
برای دارا، صداقت رادیکال فقط یک سبک مدیریتی نبود؛ نوعی سازوکار دفاعی بود.
او معتقد است اگر مدیر، حقیقت را با کارکنانش در میان نگذارد، نباید انتظار داشته باشد کارکنان هم حقیقت را با او در میان بگذارند.
به همین دلیل، قانونی ساده برای خودش و سازمانش داشت:
سخت کار کن، و
اگر عملکردت به اندازه کافی خوب نیست، این موضوع را صریح و بیپرده خواهی شنید.
او ترجیح میداد به خاطر صداقت بیش از حد، بعضی آدمها را از دست بدهد، تا اینکه تشکیلاتی را اداره کند که در آن آدمها برای حفظ ظاهر، مدام به یکدیگر دروغ میگویند.
همین طرز فکر بود که بعدها او را به اوبر رساند.
زمانی که مدیریت اوبر را بر عهده گرفت، درآمد سالانه شرکت حدود دو و نیم تا سه میلیارد دلار بود. امروز اوبر سالانه نزدیک به ده میلیارد دلار جریان نقدی آزاد تولید میکند.
دارا درباره خودش میگوید آدم بیرحمی است؛ اما این بیرحمی را پیش از هر کس، نسبت به خودش به کار میگیرد.
از نظر او، مهمترین مهارت زندگی استعداد نیست، بلکه توانایی سخت کار کردن است؛ مهارتی که به مرور ساخته میشود، نه چیزی که انسان با آن متولد شود.
برای توضیح این نگاه، از ورزشکارانی مثل کریستیانو رونالدو و مایکل جردن مثال میزند.
به اعتقاد او، بدون تردید هر دوی این ورزشکاران استعداد فوقالعادهای داشتهاند، اما چیزی که واقعاً آنها را از دیگران متمایز کرده، میزان تلاششان بوده است. آنها بیشتر از دیگران تمرین کردهاند، بیشتر از دیگران روی خودشان کار کردهاند و حاضر بودهاند بهایی را بپردازند که بسیاری از افراد حاضر به پرداختش نیستند.
او میخواهد همین روحیه در اوبر هم وجود داشته باشد.
هدف فقط بهتر شدن نیست؛ بلکه باید با سرعتی بیشتر از رقبا پیشرفت کرد. چون رقبا هم بیکار ننشستهاند و آنها هم هر روز در حال بهتر شدن هستند.
همین فلسفه که در طول سالها و با تجربه شکل گرفته، یعنی سریع عمل کن، حقیقت را پنهان نکن و هیچوقت به منطقه امن خود عادت نکن، ما را به سومین و شاید مهمترین نکته این گفتوگو میرساند؛
اینکه
دارا خسروشاهی آینده هوش مصنوعی را چگونه میبیند و معتقد است این فناوری چه تغییری در زندگی همه ما ایجاد خواهد کرد.
دارا توضیح میدهد که اوبر همین امروز هم در هسته اصلی خود بر پایه هوش مصنوعی فعالیت میکند. قیمتگذاری، مسیریابی، تطبیق مسافر و راننده، همگی با کمک مدلهای مختلف هوش مصنوعی انجام میشوند؛ مدلهایی که در کنار هم کار میکنند تا بتوانند روزانه دهها میلیون سفر را مدیریت کنند. از نگاه او، اداره چهل میلیون سفر در روز با مجموعهای از قوانین ثابت و از پیش تعیینشده، عملاً امکانپذیر نیست.
اما وقتی از کسبوکار خودش فاصله میگیرد و به تصویر بزرگتر نگاه میکند، با صراحت از آیندهای حرف میزند که در راه است.
او معتقد است هوش مصنوعی میتواند در نهایت جای هفتاد تا هشتاد درصد کارهایی را که امروز انسانها انجام میدهند، بگیرد. به باور او، مشاغل فکری احتمالاً طی ده سال آینده بیشترین تأثیر را از این تحول خواهند پذیرفت و مشاغل فیزیکی هم در بازهای حدود پانزده تا بیست سال دستخوش تغییر میشوند؛ چون حل مسائل در دنیای واقعی، برای رباتها همچنان دشوارتر از حل مسائل ذهنی است.
برای او، این فقط یک پیشبینی نظری نیست؛ بلکه واقعیتی است که هر روز با آن سروکار دارد.
اوبر نزدیک به نه و نیم میلیون راننده و پیک در سراسر جهان دارد؛ شبکهای که به گفته خودش، از نظر مقیاس، بزرگترین سازماندهنده نیروی کار انعطافپذیر در جهان است و فقط ارتش چین از آن بزرگتر است.
در عین حال، آمارها نشان میدهند خودروهای خودران، همین امروز هم در بسیاری از شرایط از رانندگان انسانی ایمنتر عمل میکنند؛ موضوعی که شرکت وایمو بهتدریج در دنیای واقعی در حال اثبات آن است.
اگر این روند ادامه پیدا کند، کاملاً قابل تصور است که طی پانزده تا بیست سال آینده، بخش بزرگی از این سفرها دیگر توسط انسان انجام نشود، بلکه رباتها پشت فرمان باشند.
اما این سؤال مهم مطرح میشود: اگر چنین اتفاقی بیفتد، سرنوشت آن میلیونها راننده چه خواهد شد؟
دارا صادقانه میگوید که پاسخ قطعی این سؤال را نمیداند.
اوبر در تلاش است دامنه فعالیتهایش را گسترش دهد؛ از تحویل کالا و خرید گرفته تا آموزش مدلهای هوش مصنوعی از طریق پروژهای که آن را «راهکارهای هوش مصنوعی اوبر» مینامد.
با این حال، او واقعیت بزرگتر را پنهان نمیکند.
به اعتقاد او، با گسترش هوش مصنوعی، احتمال افزایش گسترده بیکاری کاملاً جدی است. در عین حال، هنوز هیچ کشوری را نمیبیند که آموزش دوباره نیروی کار را به یک اولویت واقعی و ملی تبدیل کرده باشد.
از نگاه او، اگر قرار باشد روی یک موضوع سرمایهگذاری جدی انجام شود، باید دقیقاً همین باشد.
اما درست در همین نقطه، گفتوگو از اقتصاد و فناوری فاصله میگیرد و به مسئلهای عمیقتر و انسانیتر میرسد.
همان زخمی که در ابتدای زندگی دارا شکل گرفت، دوباره خودش را نشان میدهد.
او با دیدن پدرش فهمید که شغل، فقط راهی برای کسب درآمد نیست.
کار، به انسان احساس ارزشمندی میدهد.
او به پژوهشهایی اشاره میکند که نامههای خداحافظی مردانی را بررسی کردهاند که به خودکشی فکر میکردند. نتیجه این پژوهشها نشان میدهد رایجترین احساس در میان آنها، غم یا ناامیدی نبوده، بلکه احساس بیارزش بودن در برابر خانوادهشان بوده است.
از نگاه دارا، این همان واقعیت انسانی است که معمولاً زیر تمام بحثهای مربوط به هوش مصنوعی، خودکارسازی و آینده بازار کار پنهان میماند.
به همین دلیل هم تردید دارد که صرفاً پرداخت پول بتواند این مسئله را حل کند.
او به طرحهای مختلف درآمد پایه همگانی اشاره میکند و میگوید در بسیاری از آزمایشهایی که تاکنون انجام شده، افرادی که بدون کار کردن درآمد ثابت دریافت کردهاند، در مجموع عملکرد بهتری نداشتهاند و حتی در برخی موارد شرایطشان بدتر هم شده است.
برداشت او این است که همان فشاری که بازار کار بر انسان وارد میکند، در عین حال به زندگی او معنا هم میبخشد؛ اینکه بتواند موفق شود، از خانوادهاش حمایت کند و چیزی ارزشمند بسازد.
به باور او، پولی که بدون تلاش به دست بیاید، نمیتواند جای آن احساس را پر کند.
دارا در عین حال، از تناقض موقعیت خودش هم آگاه است.
او میگوید بسیاری از مدیرعاملها در فضای عمومی تلاش میکنند تصویری آرام از آینده ارائه دهند و وانمود کنند که همهچیز در نهایت درست خواهد شد؛ اما در جلسات خصوصی، خودشان هم به خوبی میدانند که ابعاد این تحول بسیار بزرگتر از چیزی است که معمولاً درباره آن صحبت میشود.
دلیل این سکوت هم روشن است؛ هشدار دادن بیش از حد، ممکن است نوآوری، سرمایهگذاری و اعتماد بازار را تحت تأثیر قرار دهد.
اما دارا ترجیح میدهد هر دو واقعیت را همزمان بپذیرد.
از یک سو، فرصتهای بزرگی را که هوش مصنوعی ایجاد میکند، دنبال میکند و از سوی دیگر، بدون پنهانکاری میگوید که تغییری عمیق در راه است؛ تغییری که هنوز هیچکس، حتی خودش، پاسخ کاملی برای پیامدهای آن ندارد.
او معتقد نیست کند کردن این روند، راهحل واقعبینانهای باشد؛ چون اگر یک کشور سرعتش را کم کند، کشورهای دیگر این کار را نخواهند کرد.
به همین دلیل، تنها راه پیش رو را همراه شدن با این تحول میداند؛ اما همراه شدنی که با صداقت همراه باشد، نه با انکار یا نادیده گرفتن واقعیت.
اما همه این حرفها در نهایت به کجا میرسد؟
پسربچهای که روزی فروپاشی زندگی خانوادهاش را از نزدیک دیده بود، سالها بعد به رهبری تبدیل شد که هیچوقت حاضر نیست آرامشِ ظاهری را جایگزین حقیقت کند. فرقی هم نمیکند آن حقیقت مربوط به شرکتی باشد که در آستانه سقوط قرار دارد، عملکرد ضعیف یک کارمند باشد یا فناوریای که قرار است ماهیت کار را برای همیشه تغییر دهد.
همان غریزهای که او را واداشت واقعیت تلخ اکسپدیا را بیپرده با کارکنانش در میان بگذارد، امروز هم باعث میشود درباره آینده هوش مصنوعی با همان صراحت صحبت کند.
او معتقد است این تحول، بسیار سریعتر از آن چیزی که بیشتر مردم تصور میکنند، در حال رخ دادن است. در عین حال باور دارد چیزی که انسانها از کار به دست میآورند، فقط درآمد نیست؛ بلکه احساس ارزشمندی، هویت و معناست. و اینها چیزهایی نیستند که بتوان صرفاً با پول جایگزینشان کرد.
اگر از دارا خسروشاهی بپرسید در چنین دنیایی چه توصیهای برای نسل بعد دارد، پاسخ او برخلاف انتظار، بسیار ساده است.
میگوید سخت کار کنید و بیش از اندازه برای زندگیتان برنامهریزی نکنید.
او خودش هیچوقت رؤیای مدیرعامل شدن را در سر نداشت. نقشهای از پیش تعیینشده برای آیندهاش نکشیده بود. فقط کنجکاو بود، فرصتهایی را که پیش رویش قرار میگرفت جدی میگرفت و هر بار که زندگی مسیر تازهای پیش پایش میگذاشت، آماده بود آن را امتحان کند.
به باور او، کسانی که بیش از حد به برنامههای از پیش تعیینشده میچسبند، گاهی مهمترین فرصتهای زندگی را نمیبینند؛ همان لحظههایی که میتوانند مسیر آیندهشان را کاملاً تغییر دهند.
اما شاید انسانیترین بخش این گفتوگو، درست در پایان آن باشد.
دارا میگوید بزرگترین حسرت زندگیاش این است که هیچوقت فرصت نکرد آن گفتوگوی عمیقی را که همیشه آرزویش را داشت، با پدرش داشته باشد.
شاید همین اعتراف، معنای بسیاری از حرفهای او را، روشنتر کند.
پشت تمام صحبتها درباره جریانهای مالی، مدیریت شرکتهای بزرگ، هوش مصنوعی، خودروهای خودران و آینده مشاغل، هنوز همان پسربچهای حضور دارد که فقط میخواست پدرش را خوشحال ببیند.
و شاید به همین دلیل است که امروز بیش از هر زمان دیگری تلاش میکند گفتوگوهای واقعی و صادقانه داشته باشد؛ نه فقط با خانوادهاش، بلکه با همکاران، مدیران و تمام کسانی که در کنار او کار میکنند.
انگار این، راهی است برای جبران گفتوگویی که هرگز فرصت انجام دادنش را پیدا نکرد.
و شاید مهمترین درس این گفتوگو هم همین باشد؛ اینکه
موفقیت، هرچقدر هم بزرگ باشد، اگر با صداقت، معنا و ارتباط واقعی با آدمها همراه نباشد،
بخش مهمی از ارزش خود را از دست میدهد.
موضوعات
دستهبندی
محتوای رایگان
اشتراک توربو
فروشگاه
حساب کاربری