چرا مغزت مدام تو را به سمت عادتهای قدیمی میبرد؟ راهی برای شکستن الگویی که زندگیات را تکراری کرده
۳ قدم ساده برای بازتنظیم مغز و ساختن زندگیای که میخواهی
یکی از راههایی که به زندگیمان معنا میدهیم، دنبال کردن رسالتی است که برای خودمان داریم؛ رسالتی که یک دلیل و هدف بزرگتر به آن جهت میدهد.
انسان بهطور طبیعی طوری ساخته شده که از درد دوری کند و از آن فرار کند.
برای همین معمولاً دنبال سریعترین و راحتترین راه برای خلاص شدن از درد میگردیم.
بهجای اینکه سراغ راهحلهای عمیق و ماندگار و آرامش درونی برویم، اغلب راههای سریع و موقتی را انتخاب میکنیم.
وقتی از زندگیمان راضی نیستیم، وقتی میدانیم هنوز از تمام تواناییهایمان استفاده نکردهایم، وقتی از خودمان میپرسیم «یعنی همین؟» یا «مگر قرار نیست بیشتر از این باشم؟»، در واقع داریم درد را تجربه میکنیم.
یکی از عمیقترین نیازهای انسان این است که به زندگیاش معنا بدهد. این میل در وجود ماست.
یکی از راههای رسیدن به این معنا، دنبال کردن رسالتی است که برای زندگیمان داریم؛ رسالتی که یک مأموریت مشخص به آن جهت میدهد.
من این دو را از هم جدا میکنم:
رسالت زندگی کاری است که انجام میدهیم؛ مثل نوشتن، سخنرانی، آموزش دادن، آهنگسازی، مجسمهسازی و…
مأموریت دلیل انجام دادن آن کار است؛ یعنی خدمت به چیزی بزرگتر از خودمان.
این دو در کنار هم همان نیرویی هستند که صبحها ما را از رختخواب بیرون میکشند و باعث میشوند حاضر باشیم برای چیزی که به آن باور داریم، همهچیزمان را وسط بگذاریم.
درد، اضطراب، سرخوردگی، ناامیدی، احساس فریبخوردگی و پوچیای که تجربه میکنیم، اغلب از اینجا میآیند:
یا رسالت و مأموریتی برای زندگیمان نداریم،
یا آنها را پیدا کردهایم اما ترس آنقدر فلجمان کرده که نمیتوانیم قدمی برداریم.
چون دنبال کردن رسالت زندگی، یعنی پیدا کردن دلیلی برای بودن، و این میتواند ترسناک باشد.
این مسیر همیشه با چیزی که مغز برایش برنامهریزی شده، همجهت نیست. مغز ما چندان اهمیتی به هدف، معنا و رضایت از زندگی نمیدهد.
اولویت مغز این است که ما را زنده نگه دارد و در این کار هم واقعاً عملکرد فوقالعادهای دارد.
اما گاهی بهای این غریزه بقا، آسیب دیدن روح و پایین آمدن کیفیت زندگی ماست.
برای همین سراغ راههای فرار کوتاهمدت میرویم:
با ساعتها پرسه زدن در شبکههای اجتماعی، الکل، مواد مخدر، روابط خارج از تعهد، پورنوگرافی و تماشای بیوقفه سریال، حواسمان را پرت میکنیم.
هر چیزی که بتواند باعث شود مجبور نباشیم
با تنها کسی روبهرو شویم که واقعاً نمیتوانیم از او فرار کنیم:
خودمان!
چون مهم نیست چقدر سریع فرار کنیم؛ هرگز نمیتوانیم از خودمان جلو بزنیم.
سه دلیل برای این موضوع وجود دارد:
۱. لذت کوتاهمدت، واقعاً کوتاهمدت است
لذتی که از یک فرار موقتی میگیریم، خیلی زود تمام میشود.
وقتی آن هیجان فروکش کند و دیگر نتوانیم با آن خودمان را سرگرم کنیم، دوباره با خودمان و حقیقتی روبهرو میشویم که نمیخواهیم ببینیم.
و دوباره چرخه فرار شروع میشود.
انگار روی تردمیلی بیپایان میدویم؛ مدام حرکت میکنیم، اما هیچوقت از جایمان دور نمیشویم.
۲. هر فرار کوتاهمدت، پیامدهای بلندمدت دارد
فکر میکنی ساعتها بالا و پایین کردن شبکههای اجتماعی بیضرر است؟
وقتی زمان ارزشمندمان را صرف اسکرول کردن میکنیم، بعید است روزی که به آخر عمرمان رسیدهایم، از این انتخاب راضی باشیم.
ممکن است چیزی که امروز فقط یک سرگرمی بیضرر به نظر میرسد، بعدها به یکی از حسرتهایمان تبدیل شود.
۳. وقتی مدام از واقعیت فرار میکنیم، خود واقعیمان را نادیده میگیریم
وقتی عادت میکنیم با چیزهای سطحی از واقعیت و خودمان فرار کنیم، بخش عمیقتری از وجودمان را نادیده میگیریم.
دیگر مطابق چیزی که واقعاً هستیم زندگی نمیکنیم.
بین کسی که هستیم و کسی که میدانیم میخواهیم باشیم، فاصله ایجاد میشود.
و هرچه این فاصله بیشتر شود، نیازمان به فرار هم بیشتر خواهد شد.
پس سؤال اصلی این است:
- چطور دست از فرارهای کوتاهمدت برداریم و بهجای آن، راهحلهایی ماندگار بسازیم تا به کسی تبدیل شویم که میخواهیم باشیم و زندگیای را بسازیم که واقعاً میخواهیم؟
- چطور از چیزهای سطحی فاصله بگیریم و به تمام ظرفیت خودمان برسیم؟
- چطور این فاصله را کمتر کنیم؟
میتوانیم با سه قدم ساده شروع کنیم.
۱. بدان چه میخواهی
یادت هست که مغز ما بهطور طبیعی تلاش میکند از درد دور شود؟
بیشتر آدمها دقیقاً نمیدانند از زندگیشان چه میخواهند.
نمیدانند دوست دارند چه احساسی داشته باشند و نمیدانند میخواهند چه چیزی در زندگیشان بسازند.
ما با ندانستن راحت نیستیم؛ چون بلاتکلیفی آزاردهنده است.
وقتی دقیقاً میدانیم چه میخواهیم، بخشی از این ابهام از بین میرود و ذهن دیگر مجبور نیست مدام با ندانستن دستوپنجه نرم کند.
واقعاً چه چیزی برایت مهم است؟ چه میخواهی؟
یک نکته مهم:
مراقب باش فهرستت را فقط با چیزهایی که نمیخواهی پر نکنی.
بهجای اینکه فقط بگویی «این را نمیخواهم» و «آن را نمیخواهم»، مشخص کن دقیقاً چه چیزی میخواهی.
۲. الگوهای همیشگیات را بشکن
برگردیم به همان شیوهای که مغز ما کار میکند؛ مغز یک ماشین بقاست.
برای مغز، تکرار کارهای آشنا و حرکت کردن بر اساس عادت، راهی ساده و کمهزینه برای ادامه دادن زندگی است.
اما واقعاً برای همین به دنیا آمدهای که فقط یک زندگی بیدردسر و قابلپیشبینی داشته باشی؟
وقتی هر روز همان کارهای قبلی را تکرار میکنی،
کمکم کنترل زندگیات را به دست عادتها میسپاری.
فقط روزها را میگذرانی؛ زندگی نمیکنی.
وقتی همهچیز را روی حالت تکرار میگذاری، دیگر جایی برای هدف، معنا و رضایت واقعی از زندگی باقی نمیماند.
الگوهایت را بشکن؛ مسیر زندگیات را عوض کن.
۳. چیزهای تازه را تجربه کن
باید دوباره به خودت یادآوری کنی که داشتن معنا در زندگی چه حسی دارد.
اما چطور؟
یکی از راهها این است که آگاهانه تجربههای تازهای را وارد زندگیات کنی.
وقتی با چیزی روبهرو میشوی که برایت تازه است، وقتی چیزی تو را شگفتزده میکند، وقتی با لحظهای از زیبایی یا حقیقت مواجه میشوی، دوباره احساس میکنی زندگی میتواند معنا داشته باشد.
به طبیعت برو. از موزهها دیدن کن. به کنسرت برو.
کاری را امتحان کن که همیشه میگفتی «من هیچوقت چنین کاری نمیکنم.»
تجربههای تازه، شگفتی، زیبایی و مواجهه با چیزهایی که از چارچوب همیشگیات بیرون هستند، میتوانند چیزی را درونت دوباره زنده کنند.
یادت میاندازند که زنده بودن چه حسی دارد.
یک مزیت دیگر هم وجود دارد: وقتی تجربههای تازهای را وارد زندگیات میکنی، هم از الگوهای تکراری فاصله میگیری و هم راحتتر میتوانی بفهمی واقعاً چه میخواهی.
فقط به این دلیل که مغز ما به شکل خاصی کار میکند، قرار نیست تا ابد در همان الگوها گرفتار بمانیم.
حتی همین که بفهمیم مغزمان چگونه عمل میکند، خودش یک قدم به سمت ساختن زندگیای است که واقعاً میخواهیم.
و درنهایت؛ یک یادآوری ساده:
تصمیم میگیری دیگر همان مسیر قبلی را ادامه ندهی.


موضوعات
دستهبندی
محتوای رایگان
اشتراک توربو
فروشگاه
حساب کاربری